Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 18 مرداد ماه سال 1387

قدیم ، ما بودیم و اون همه عشق بی دریغ

نه غم میون ما جا داشت نه حسرت یک رفیق

اون روزا ادمای بی احساس کم بودن 

دلا نمیشکست ، دلی تنگ نمیشد

همه دنبال عشق تو و عشق من بودن

عشق، خدارو شکر همه ناپاکی هارو برده بود 

آخه اون زمانا گلم ،  احساس هنوز نمرده بود

مردم گریه بلد نبودن ، میدونم  دلشون اشک می خواست

ولی دلم چشمهاشون رو همونجوری که هست می خواست

 

 

چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387

غم ، دیشب  به یاد اون دستای سرد،‌  کاری رو که نباید می کرد بالاخره کرد  ، ‌توی طوفات درد  . دیشب دلم اسمتو یواشکی زمزمه می کرد  .   دیشب دلم آرزوی مرگ دوباره می کرد . هوای اونی رو که دیگه نداره می کرد .  دیشب به یاد اون عشق عروسکی و  خنده های زورکی  دوباره عاشقت شدم الکی .

پ.ن خلاصه همه اینا رو گفتم که شاید بفهمی شبا وقتی چشمام خوابش می یاد دلم خیلی میگره

سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387

 با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

                  طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

         در پی ویران شدنی انی ام

امده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق ان لحظه ی طوفانی ام

         دل خوش گرمای کسی نیستم

            امده ام تا تو بسوزانی ام

  امده ام با عطش سالها

         تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

        تا تو بگیری و بمیرانی ام  

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانیست که بارانی ام

                 حرف بزن حرف بزن سالهاست

        تشنه ی یک صحبت طولانی ام

 

شعر استاد محمدعلی بهمنی

پ.ن : امشب شدیدا این شعر با دل من همرنگ شد

سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387

قشنگترین مخلوق خدا ،‌ مظهر محبت و عشق برای من ،‌مادرم ،‌نازنینم همه ی وجودم فدای تک تار موی تو

‌دوست داشتم تمام وجودم رو تقدیمت کنم نازم،‌ منو ببخش که همه ی احساسم رو فقط با یک شاخه ی گل بهت نشون دادم . لیاقت تو از هدیه های زمینی خیلی بیشتر است .مادر ،  از گل با ارزشتر برات پیدا نکردم  .  عزیزم این روز متعلق به توست ،‌روزت مبارک .

همیشه سلامت باشی ماه من  .

به امید سلامتی همه مادران و پدران عزیز که شخصا دوست دارم دست تک تکشون رو ببوسم.

مادر! از عرش یقین ایت احسان داری
پرتویی در دل خود از ره خوبان داری
من در این وادی مستی به جوانی ماندم
 تو در این غفلت من عزت عرفان داری
 من ز خود خواهی خود سخت نمودم راهت
 تو مرا زین همه ایثار چه حیران داری
شامگه باز آمد لیک در این افکارم
که به هر درد و غمی یک می درمان داری
 خام در کودکی و تشنه ز این دریایم
تو ورای سخنم قدرت و ایمان داری
 ره دیگر چو روم حیف نمودم فکرت
 تو مگر ای دل من فرصت جبران داری ؟

شعر از ترانه جوانبخت

راستی  . شما چه چیزی رو لایق مادرتون دونستین ؟ فکر میکنین تونسته باشین از محبتاش تشکر کرده باشین ؟

جمعه 31 خرداد ماه سال 1387

آه  ِ من !

نگاه سردت ، دل بی دردت ، قلب سنگت ، دستای بی رمقت ، اون گل زردت ...

همه و همه از رفتنت خبر میدادن ، خیلی زودتر از اون  " تهمت و نفرین ، پیش من دیگه نشین ، عشقموخواب ببین ،  پیشونیه تو با اون همه چین  ، و بهانه های اینچنین  " 

می دونستم که قراره من بقیه راهو تنها عاشق باشم  ...

 حالا من هستم و مآه من بدون م  .

پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387

روباه شازده کوچولو

سلامی دوباره .

  چند روز پیش هم نسخه ی اینترنتی کتاب رو پیدا کردم و تونستم لحظه های قشنگ  the little prince (اثر نویسنده فرانسوی آنتوان دو سن اگزوپری ) را با خود پرینس تکرار کنم . .  چند قسمت دل انگیز از ترجمه فارسی کتاب (برگردان شاملو) که به نظر من خیلی قشنگ اومدن رو میزارم . امیدوارم با خواندن کتاب و یا تجدید خاطره لذت کافی ببرین .

داستان به صورت کامل در قسمت ادامه مطلب

---

روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست...

---

آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در باره‌اش قضاوت می‌کردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می‌کرد. دلم را روشن می‌کرد. نمی‌بایست ازش بگریزم. می‌بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلک‌های معصومانه‌اش پنهان بود پی می‌بردم. گل‌ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام‌تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».

----

شازده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام ، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلتی...

شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلم هستم.

---

ادامه مطلب ...
چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387

سلامی دوباره . بعد ازاشعار یغما گلرویی و فریدون مشیری ــــ دخترِک ــــ  دوبیتی های فریدون ـــ در این پست چند بیت از زیباترین اشعاری که تماماٌ برای من خاطره اند رو مرور میکنیم . به امید اینکه لذت ببرین

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است.

***

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

***

میسوزم از این دوروئی و نیرنگ

یک رنگی کودکانه میخواهم

ای مرگ از لبان خاموشت

 یک بوسه ی جاودانه میخواهم

***

گفتی از تو بگسلم ..... دریغ و درد

رشته وفا مگرگسستنی است

بگسلم زخویش و ازتو نگسلم

عهد عاشقان مگرشکستنی است .

**

یکشنبه 5 خرداد ماه سال 1387

هرگز نخواستم از با تو بودن خسته بشم

از غم و اندوه بودنت ، جدا

به دیگری و بهتر از تو وابسته بشم

 

هرگز نخواستم تو رویاهات تنها بمونم

با تو باشم و تو عشقم نباشی

یا که بی تو بنویسم و شعر بخونم

 

شاخه ی گل قرمز هرگز نخواستم بشکنه

اون هدیه ،  روز بارونی

هرگز نخواستم به یادت بیام فقط وقتی بارون یزنه

 

هرگز نخواستم دروغ بگم ، مثل این شعر

شعرو گفتم، به پاس روز آشنایی توی ماه مهر

شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
 محبوب ، گر مرا فراموش کردی

گر عشقت را کشتی و عشقم را خاموش کردی

خیالی نیست

گر شاخه گلی را به یادم چیدی ،

  گر در رویاهایت عشق مرا دیدی

گر من نبودم یار باوفایت ،  بدان

عاشق بودی  ، حتی  حال مرا را نپرسیدی

 

گر بودم با دیگری ، خیالی نیست

گذشتم از عشقت سرسری ، خیالی نیست

به دل گفتم که ای نازک ،  اشک بریز

که گر تو هم ز دستم بری ، بازهم خیالی نیست

 

گر من و تو خسته شویم  از ما

 گر عشقمان ماند در حسرت ذره ای وفا

خیالی نیست ، باشد تا دیگر عاشق نشویم

 

پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387

تو گله کردی ازمنه بی احساس ،‌منی که کوهی از احساس بودم

تو گله کردی از من ،که دوست دارم رو نگفتم ،‌من که به یاد تو شب زنده داری کردم.

تو از نگاهم گله کردی که هنوزم باور نمی کنی من جز تو هیچکسی رو نمی بینم .

 

 

دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1387

من گفتم که ازتو و با تو بودن خسته شدم ، تو خستگی ها را با یک نگاهت خریدی .

من تکرار کردم که  از نگاهت متنفرم  و تو هم اشکهایت را نشانم دادی ...

و

تو تا ابد به گریه ادامه دادی و صدای منو نشنیدی، می گفتم گریه نکن عزیزم که دلم میگیره .

چهارشنبه 7 فروردین ماه سال 1387

اگر من خاطره ای هم از بودن با تو  داشته باشم ُ‌

خاطره روزهای با تو و یاد تو بودن نیست ،‌

این خاطره صحبتهای بچه گانه ی من و تو  یا اون روز بارانی زیر رگبار قدم زدن نیست .

مطمئنا خاطره لحظه هایی که باهم یا بی هم خندیدیم ، ‌هم نیست

شک نکن این خاطره نه اشکهای تمساح تو بود نه خنده های صادقانه من . 

اینا همه افسانه ای بودن که خیلی زود به فراموشی سپرده شدن  ،

‌زودتر از اینکه بخوان جز خاطرات ما بشن . 

 

خاطره ،‌لحظه هایی بودند که من منتظر نگاه مهربونت بودم و تو داشتی می خندیدی ،‌خاطره اشک هایی بود که من در نبودت ریختم و تو هیچوقت نفهمیدی ! خاطره هدیه ایی بود که هیچوقت بهت ندادم ...

 

خاطره انتظاریست که هم اکنون هم برای بازگشتت می کشم ! متعجبم  آیا تو هم خاطره ای به یاد داری ؟

 

یکشنبه 4 فروردین ماه سال 1387

مهربون ، تازه دارم به این نتیجه میرسم که راست می گفتن

مثل اینکه رفاقت داره کم رنگ میشه ، رفیق کُشی باب شده و نامردی حرف اولو می زنه

همون بهتر که دیگه به کسی اطمینان نکنیم و بیشتر به فکر خودمون باشیم  تا دوستان . دوستانی که  ارزش  از این بیشتر نوشتن  رو ندارن .

چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386

 

احساس هیچ شد ، هیچ همه چیز شد ،  عشق نیست شد ،
 نیست وارث غم ،سرور همه چیز شد
 
 عشق درد داشت، اشک  سرازیر شد ، چشمانم چشمه ، محبت راهریز شد
 
 خنده از سکوت ، سکوت از  فریاد لبریز شد
 
 لبها زمزمه کنان ، تکرار اینکه عشق همه جیز شد 

 

 

جمعه 12 بهمن ماه سال 1386

نیستی ای نازنین ،
از آن هنگام که رفتی
قلم ِ من ترانه ها را از یاد برده است.


دیگر کاغذها را با یاد عشقت نمی درد ،
چنان بد کردی ، که حتی قلم تو را از یاد نمی برَد


قلم، اشک در سینه دارد
، قلم دلی تنگ، پر از کینه دارد

قلم به یاد ِ نامه ی عشق، صدبار دیگر روی سنگ نوشت

که دیگر از یاد ببرَد، ترانه هایی را که گفتم و او ننوشت


قلم از همان روز اول سخت شد
، کاغذ از نامه ی آخرت سنگ شد .

قلم دیگر پای نوشتن ندارد ، خیلی وقت پیش قلم من بی رنگ شد.


دست به دامانت ، دیگر صدایم مکن.

خسته شدم بس که رفتی و نوشتم رهایم مکن

مینویسم، چه سخت دل سنگ گشت ،

سر تا پا خواهش که دیگر عشوه برایم مکن

پنجشنبه 11 بهمن ماه سال 1386

آی خبرداران از آن بی خبر

ای قاصدک های آمده از کوی او

به او برسانید خبر مرا  قبل از سحر 

بگویید ، دلش تنگ بود تا  لخظه ی آخر ، 

پسرک چشمانش به در بود تا  لحظه ی آخر

بگویید ، منتظرت بود ،
گونه هایش تر بود تا لحظه ی آخر

بگویید در غم عشقت مرد و  انتظار گریستن نداشت

خبر دهید از مرگ عشقش ،
در قلبم که امید به زیستن نداشت

دیر نکنید قاصدک ها ،

تا قبل از سحر باید به یاد اورد

کوله باری از عشق را  دوباره به این دیار آورد

بگذارید بفهمد راز عشق من  سنگ دل را

تا در نیمه شب با تمام  خاطراتش طناب دار بیاورد