فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

پینوشت : من عاشق پیرمرد این قصه شدم ! کاش بتونم اینجوری باشم
HTML clipboard
حس خیلی بدی داره وقتی که با یک لبخند کوچیک ،یک دل آسمونی رو
میشکونیم ... حس خیلی بدی داره وقتی با یک نگاه ؛ یک زندگی رو ویرون کنیم ...
حس خیلی بدی داره وقتی با چند کلمه وجود یک آدم رو نابود کنیم ...
چند وقتی هست با این مسائل خیلی مواجه میشم ، بیشتر از اونی که فکرش
رو میکنین ، یکیش رو دوست دارم بیام اینجا بگم . توی کتابخونه که با چند تا از
دوستام میریم ، یکی هست که اخلاقش با بقیه فرق میکنه ، یکی هست ظاهرش با ما فرق
میکنه ، یکی هست راه رفتنش با ما پسرا فرق میکنه ... پسری که هردفعه میبینمش اوج
ناراحتی رو می تونم از ذهنش بخونم . اوج دل شکستن رو ، وقتی می بینه همه یک
جور دیگه بهش نگاه میکنن وقتی میبینه همه با تحقیر و با تاسف بهش نگاه می کنن .
وقتی میبینه حتی با یک کلمه صحبت کردن بلندش همه بهش میخندن ... چقدر سخته
از خودم و پسرایی مثل خودم بدم اومد ... حالا هر مشکلی که باشه ، وقتی من و امثال
من بدونیم که این مشکل دست خود آدم نیست ، این ظاهر دست من و تو نیست ، این اخلاق
دست من و تو نیست ، هیچ وقت این کار رو نمیکردیم . پسری که می گفتم دو جنسه هست ...
خیلی بهش فکر کردم ، یعنی تقصیر اون چی بوده که اینجوری به دنیا اومده ... ؟ نمی
دونم هنوز توی این قضایا نتونستم با خودم و البته خدا کنار بیام... !
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است
این دسته که در گردن او میبینی
دستی است که بر گردن یاری بوده است
پ.ن : رومینا هم خوب شد ، به مهربونی خدا شک نداشتم !
